و البته بدون انگیزه که این روند بدون شک تا اخره هفته ادامه داره....من و پسملی از
ده روز مونده به مسافرتمون به مشهد رفتیم خونه ی مامانم اینا و همینه که الان حسابی
دلمون براشون تنگ شده ....مسافرت ۸ نفره ی ما به مشهد مقدس به همراه خونواده ی
سه نفریه عمه وسطی و مامان و بابایه همسری اغاز شد و مسافرت با دوتا وروجک اونم از
نوع پسرش برامون حسابی برنامه ساز بود از عجایب این سفر عشق و علاقه ی پسر دایی
و پسر عمه ای بود که هیچکدوممون جرات اخم کردن به یکیشون رو هم نداشتیم چون این
دوتا شازده حسابی هوایه همدیگه رو داشتن و در مواقعه ای که یکیشون گریه میکرد اون
یکی با بوسه و نوازش ارومش میکرد این بود که من و عمه ی امیر عباس به همدیگه قول
دادیم از این به بعد برایه همدیگه بشیم همسفر ! چون برخلاق تصورمون این دوتا پسرنه
تنهابا همدیگه دعوا و لجبازی نمی کردن بلکه خیلی هم خوب بودن....
سفره به مشهدمون روز۱۷ دی ساعت ۸.۲۰ شب با قطار انجام شد و و جالبه بدونید این
دوتا از بس تو راهرو قطار راه رفتن و بازی کردن یکی از مسافرایه قطار به همون هشدار
دادن که ایها الناس با بچه ی کوچیک نرید مسافرت اخه مردم اعصابشون ضعیفه...و در همین
راستا من و خواهر شوهری طی عملیاتی ضربتی هر دوتاشونو ساعت ۱۰ خوابوندیم تا مقصد.
و جاتون خالی تا پاسی از شب با مادر شوهر و خواهر شوهری گفتیم و خندیدیم....و اقایون
هم در کوپه ی بغلی گاهی چرت میزدن و گاهی حرف....و این وسط دوتا وروجک ها هم در
خوابی ارام فرو رفته بودن ....
همه ی حاشیه ها یک طرف و دیدن ضریح امام رضا (ع) بعد از سه سال و بردنه امیر عباسم
به پابوسی اقا همه و همه دلایلی بودن که برایه همه ی مادرایه منتظر دعا کنم اونم عاشقانه
و خالصانه...واز خدا سلامتی همه ی بچه هارو به واسطه ی امام رضا خواستم...
سه روزی که اونجا بودیم خیلی زود گذشت به اندازه چشم برهم زدنی... هم خندیدیم هم
اشک ریختیم و همون جا به خودم بالیدم که باز هم زائری شدم از شهر نورو برکت....
امیدوارم باز هم لایق دیدن گنبد طلایی اقا باشیم ....
در کنار توصیف این سفر نامه ی زیارتی امروز گل قشنگم سی و دوماهه شد و من همین جا
به حق مهربونی و عطوفت خود اقا میخوام که در پناهش امیر عباس و همه ی بچه ها سالم
و خندون باشن ...انشاا...
عزیزم
مهربونم
گل قشنگم
سی و دو ماهگیت سر سبز عزیز مادر...
پ.ن : با پستی پر از عکس و روزمرگی هایه امیر عباس زودی برمیگردم.
دستام یه پل محکمه وقتی امید داشتنت با منه.
نگام پر از برق روزایه اینده اته وقتی گام هات استواره.
روزام پر از لحظه هایه سبز وقتی دستایه تو باغبونه.
زندگیم پر از ثانیه هایه طلایه ایه وقتی اینده ی تو درخشانه.
همه ی لحظه هام پر از خواستنه وقتی تو ناجی روازیه با منی.
گرمیه اغوشه مادرانه امی وقتی طنین کودکانه ی تو مرا طلب میکنه.
وجودم پر از انرزیه وقتی چشمام با نگاه تو دامن شب رو به صبح گره میزنه.
وجود پروردگارم بیشتر از همیشه پررنگه وقتی تو با دستایه کوچولوت میگی مامان اودارو شکر.
ومن سرشارم از تمام لحظه هایی که با تو مادری میکنم شازده ی سی ویک ماهه ی شیرینم........
وخدارو شکر بخاطر سی و یک ماه مادری وسی و یک ماه عاشقی
عزیز دلم سی ویک ماهگیت پر از لحظه هایه ناب...
پ.ن :فردا شب نذری داریم و خدارو شکر بابت ادایه این نذر...
پ.ن:به امید خدا ماه اینده عازم مشهدیم...
پ.ن: دلنوشته هام سه رقمی شدن...
ماه باران و کویر
ماه سکوت و اشک
ماه اشتیاق و غلامی
ماه عظمت و مهربانی
از راه رسید..........
و
من در حالی به استقبال اربابم امده ام که در میان همه ی لحظه هایه
خالیه بندگی ام عشقی فراتر از اسمان و بارانش دارم ...من با دنیایی از
اندوه به سوگ اربابی مینشینم که بزرگترین معجزه زندگی ام را به عشقش
امیر عباس نهادم....اینجا در میان هجوم همه ی لحظه هایی که سنگینیه
بغضش فراتر از اندوه محرم است به عشقه سالار سرزمین باران لباس عزا
بر تن کرده ایم تا با گوشه ای از لطفش در پناه خودش و خاندانش تربیتی
پاک و حسینی ره توشه ی زندگیمان داشته باشیم......
ارباب مثل همیشه به بزرگی خودت و به پاکی امیر عباسی که از امشب
به عشق خودت رخت سیاه بر تن کرده دستانمان را بگیر که هر لحظه
نفس مان با یاد یا حسین جانی دوباره بگیرد...این روزها این لحظه هایه پر از
اشتیاقه غلامی را قبول کن... میخواهیم همیشه زیر سایه ی نامتان به
حرمت عاشورا و عاشوراییان طعم خوش سلامتی را از دستان شما هدیه
بگیریم.....
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرلِّلْعَالَمِين

عشقت به امام حسین (ع) جاودانه
پ.ن:وقتی امشب یه زنجیره کوچولو از بابایی هدیه گرفتی وتو با اشیاق تمام شروع کردی به زنجیر زدن......بازه هم خدارو شکر کردم از اینکه تا زمین و زمان خواهد بود عشق به امام حسین از دل هیچ کس پاک نخواهد شد......خدایا شکر از این شور عشق ...
من سرم درد ).
-حلقه هایه هوشتوعینه النگومیندازی دستت بعدش میگی (ماما منم الینو ).
-دارم قربون صدقه ات میرم میگم عسلم -امیدم - نباتم برمیگردی میگی( من
عسل و نبات نه من امیر م.......ی (فامیلیشو میگه )).
-دارم سطل زباله رو میشورم فوری میری یه کیسه زباله میاری و میگی
(ماما نایلو بزار ایندا ).
-دارم پیاز خرد می کنم اشکم حسابی دراومده بدو بدو میری عیننک افتابیتو
میاری میگی (ماما بیا عینک دیگه چشم اشک نه ).
-صبح ها وقتی بیدار میشی میگی (ماما.... اوبی ....سلاممی (سلامتی)).
-دارم بهت غذا میدم تلویزیون داره یه مستند در مورد خرس هایه قطبی میده
اتفاقا اونجا هم مامانه داره به بچه اش غذا میده رویه ۴درست و پا می ایستی
می گی (ماما منم اوجوری .منم غذا گاز ).
-با هم داریم توپ بازی می کنیم توپ رو محکم شوت میکنی تو اتاق میگم امیر
جون برو بیارش میگی(ماما امیر کمر..... درد).
- تازگیا وقتی دختر خانوما و احیانا خانومی رو می بینی که دامن پوشیده بهم
میگی (ماما نینی شبار(شلوار ) پا نه )اونوقته که من باید برات توضیح بدم عزیزم
تو اقایی و این خانومه و پوشش این دو مثل هم نیست.
-این روزا در حال یادگیری حروف انگلیسی هستی و من چقدرخوشحالم از
اشتیاق تو برایه یادگیری...
-نقش اول نقاشی هایه این روزهات ماهی و صورت انسانه.......
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرلِّلْعَالَمِين


پ.ن: امشب تولد عمه کوچیکه است عمه ای که حتی به اندازه ی من دوستش داری ...
وقتی تو روزایه غریب پاییز بغض گلمو قلقک میده فقط دستایه کوچیک تو میتونه منو به فردا بکشونه...
وقتی اسمون دلش ابریه خونه ی مافقط با آبیه نگاه تو صاف و افتابیه...
وقتی سرما تنمو میلرزونه فقط گرمیه وجود تو میتونه تنمو پر از عطش کنه.
وقتی میون همه ی سختی ها دلم پر از اشوبه فقط گام هایه محکم تو میتونه منو استوار کنه...
وقتی دلم برایه بهترین هام تنگ میشه فقط اغوش کودکانه ی تو میتونه منو آروم کنه...
وقتی صدایه برگ هایه خشک پاییزی حجم لحظه هامو سنگین میکنه فقط اوای خوش تو میتونه روزامو سبز بکنه...
وقتی بندگی در حق خدارو یادم میره صدایه خنده هایه تو میتونه منو به خودم میاره..
وقتی میون این همه سکوت دلم میگیره فقط حرفایه کودکانه ی تو میتونه بغض حرفامو بشکونه...
وقتی یادم میره که چقدر خوشبختم فقط نوازش هایه کوچولویه تو میتونه منواز خواب غفلت بیدار کنه...
پس بازم بزار بگم که چقدر دوست دارم کوچولویه دوست داشتنیم.
۲/۵سالگیت پر از عشق عزیز دلم !
پ.ن:همسرم میون این همه خوشبختی که پسرک برامون رقم زده هنوزم عشق اولم تو هستی عزیزم...دستایه پر مهرتو که همیشه بزرکترین هدفش ارامش منو وامیرت بوده عاشقانه میبوسم.
-دیگه اسم ایه کوچیکمونو رو موقعه ی صدا کردن صدا میزنی منهایه بابا که بهش میگی بابا جوووووو .
-هرکی زنگ خونمونو میزنه میگی ماما گیگا اومده ........گیگا اه اه ! ( گیگا=گدا ---- اه اه =کثیف).
-تضادها - رنگها (زرد و سبز و قرمز و قهوه ای )-اعداد (از ۱ تا ۱۰) را به لطف خدا یاد گرفتی .
-دارم میرم اشغالارو بزارم بیرون میگی ماما ..نه ......میو گاز !من یفت بیرون اشغا (میگی نرو بیرون اشغال بزار گربه گازت میگیره من میرم اشغالارو بیرون بزارم ).
-سرگرمیه این روزات فلشه سوخته ی اقایه پدره که ۲۴ ساعت عینه گوشی موبایل در گوشته و با بقیه حرف میزنی وجالبتر اینکه باید حتما راه هم بری.
-تا صدایه هر اهنگی رو میشنوی میگی مامان زیادددددددددددددددددد (زیادش کن ).
-امروز علامت هایه سنجش بینایی رو باهمدیگه کار کردیم و چه لذتی داشت و قتی جهت علامت هارو با دستایه کوچولوت با قدرت تمام نشون میدادی.
-اینروزها کمی کم اشتها وآرومتر بنظر میرسی دلم تاب نداره وقتی یه گوشه بیصدا میشینی و بازی میکنی..دلم شیطنتاتو میخواد وروجک.
-ودر اخر
پ.ن :خدایه مهربونم ممنونم از اینکه روز به روز مهربونیت رو بیشتر از همیشه در قدرت بیان امیر عباس می بینم ممنونم از اینکه مرا از شیرینی هایه حرفایه پسرکم سرشار می کنی...........خدایا شکر
امیرعباسم این روزها طنین صدایه توست که به خونه مون صفا میده
لحظه هایی هستم که پسرک برایه رقم زده امروز شور ثانیه هایی را دارم که
انگار کودک کوچک دیروز برایم مردانگی میکند انهم پررنگ تر از همیشه......
امروز مرد بهاریم در حالی ۲۹ ماهه میشود که من هنوزم مبهوت همه ی
روزهایی هستم که در یک چشم بهم زدن گذشت..... دلم برایه همه ی روزهایه
دیروزی که کودکانه برایم میخندیدی بازی میکردی و حرف میزدی تنگ میشودولی
اشتیاق فردایی را دارم که تو با اندیشه هایت بدون شک انرا روشن میسازی...
بگزار بدون تعارف بنویسم بیست و نهمین ماهگرد تولدت در حاشیه ی موضوعی
ایست که من بدون اغراق با تمام وجود از ان خوشحالم وان مسئله چیزی نیست
بجز خداحافظی با پوشک و ورود به مرحله ای جدید از زندگی..امروز هفتمین روزی
ایست که اگاهانه با این موضوع کنار امده ای ......وبالاخره این اتفاق خوشایند قبل از
سرد شدنه هوا رقم خورد.....و شاکر خدایی هستم که کودکم را عاشقانه یاری میدهد.
امروز با همه ی اشتیاقم
با همه ی وجودم
با همه ی ارزوهایه قشنگی که فقط در تلالو نگاه تو می بینم فریاد می زنم
امیر عباسم
قشنگ روزگارم
۲۹ ماهگیت ستاره باران عزیز دلم........
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرلِّلْعَالَمِين

طعم ترش لوااااااااااشک
پ.ن: امروز سومین سالیه که با نهایت عشقم از تو وبرایه تو مینویسم دلبندم
وبلاگمون سه ساله شد.....


مگه میشه لحظه ی نابی که خداوند برایه اولین بار بهم هدیه داد فراموش کنم
مگه میشه عشقی مثل تو داشت و روز پیوندمان را از یاد برد
مگه میشه تو همه ی قشنگی ها زیباترین روز زندگیمو قشنگ نبینم
مگه میشه میون هزاران زن وقتی برایه اولین بار لباس سبز مادری رو برتن کردم به خودم نبالم.
مگه میشه وقتی برایه نخستین بار شیرینی وجود تورا حس کردم تلخی هارو دور نریزم
مگه میشه وقتی برایه اولین بار دستمو رویه شکمم گزاشتم و با خودم زمزمه کردم (مادر ) از یادم ببرم.
مگه میشه وقتی لذت حضورت رو تو گرمایه وجودم حس کردم از یاد ببرم
مگه میشه وقتی خدا برایه اولین باربهترین هدیه اشو به من و عشقم داد فراموش کنم
مگه میشه عاشق بود و از سراغاز عاشقی سطری ننوشت.
مگه میشه وقتی خدا امیر عباس رو بهمون دادبنده گی مان رابا سجده ای ازشکر
بجا نیاوریم.
امروز همون روزیه که با
لطف خدایه مهربونم من با فهمیدن خبره بارداریم یه دنیا اشک شوق ریختم.....
خدایا خودت همیشه وهمه جا مراقب عشق کوچکم باش.
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرلِّلْعَالَمِين


گاهی اخم گاهی خنده


